تبليغاتX
زنده بادپرندگاني كه پاييزرا تاب نياوردند
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران است..!
مـرده بـدم زنـده شدم گریه بدم خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شــدم

گفت که دیوانه نه ای لایق این خانه نه ای

رفـتـم و دیـوانـه شــدم سـلسـله بندنده شـدم

گفت که سرمست نه ای رو که از این دست نه ای

رفـتـم و سرمست شــدم وز طــرب آکــنــده شــدم

گـفـت کـه تو کشته نه ای وز طرب آغشته نه ای

پـیـش رخ زنـده کـنـش کــشــتـه و افـکـنـده شـدم

گـفـت کـه تـو زیـرکـکـی مسـت خیـالی و شکی

گـول شـدم هـول شـدم وز هـمـه بـر کـنـده شـدم

گـفـت کـه تـو شـمـع شـدی قـبـله هـر جمع شدی

جــمــع نـیــم شـــمــع نــیـم دود پـراکـنــده شــدم

گـفـت کـه شـیـخـی وسـری پـیـشرو و راهبری

شــیــخ نـیـم پــیـش نـیـم امـر تـو را بـنـده شــدم

گـفـت که با بال و پری من پر وبالت ندهم

در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

چـشـمـه خـورشـیـد تـویـی سـایـه گـه بـید منم

چونکه زدی بر سر من پست و گدازنده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک وملک و ملک

کز کرم و بخشش او روـشن و بخـشنـده شـدم

تابش جان یافت وا شد و بـشـکـافت دلم

اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم

گفت که دیوانه نه ای...لایق این خانه نه ای...رفتم و دیوانه شدم...از سر کاشانه شدم...بی سر و سامانه شدم...در طلب دانه شدم...شیوه دزدانه شدم ...شوق مریدانه شدم...زیرک و رندانه شدم...سنجه و پیمانه شدم...از همه بیگانه شدم...واله و پروانه شدم...بی خود و مستانه شدم...عارف یک دانه شدم...گوهر دردانه شدم...لایق آن خانه شدم...

گفت که دیوانه نه ای،لایق این خانه نه ای،رفتم و دیوانه شدم،گفتی و دیوانه شدم،رفتم و دیوانه منم،رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم، رفتم و دیوانه شدم

شما مست نگشتید و از آن باده نخوردید

 دور گردون گر دو روزي بر مراد ما نرفت

دائما يکسان نباشد حال دوران غم مخور

+ نوشته شده در  شنبه 31 تیر1385ساعت 3:8 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

هر چی با خودم کلنجار میرم که بهترین روز رو توی هفته ٬ برای خودم انتخاب کنم نتیجه ای نمی گیرم.همه ی روزا مثل همه. فقط یک تفاوت بین امروز و دیروزم هست ٬ تفاوتش اینه که هر فردایی که میاد از دیروزش تکراری تر و کسل کننده تره.

شنبه روز بدی بود

روز بی حوصلگی

وقت خوبی که میشد

غزلی تازه بگی

ظهر یکشنبه ی من

جدول نیمه تموم

همه خونه هاش سیاه

روی خونه جغد شوم

صفحه ی کهنه ی یاداشتهای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

اما شعر تو میگه که چشم من

تو نخه ابره که بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

آخ اگه بارون بزنه

غروب سه شنبه خاکستری بود

همه انگار نوک کوه رفته بودند

به خودم هی زدم از اینجا برو

اما موش خورده شناسنامه ی من

عصر چهارشنبه ی من

هه..!

عصر خوشبختی ما

فصل گندیدن من

فصل جون سختی ما

روز پنجشنبه اومد

مثل صقاهک پیر

رو نوکش یه چیکه آب

گفت به من بگیر ... بگیر .......

حرف آخر:

جمعه حرف تازه ای برام نداشت هرچی بود بیشتر از اینها گفته بود

+ نوشته شده در  جمعه 30 تیر1385ساعت 0:54 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

اینم ۴شنبه..

همین حالا از خواب بیدار شدم اما گفته باشم ها من ساعت ۱۲ تازه خوابیدم که حالا از خواب بیدار شدم حیف شد که من ۱۶ ساعتی از ۴شنبه رو خواب بودم. آخه من بلعکس روزهای جمعه که ازش متنفرم از ۴شنبه ها خوشم می یاد...! اما این رو دیگه نمی دونم چرا .! بنظرم ۴شنبه یکی از بهترین روزهای هفتست. یک روز پر انرژیه. در کل من تو بیشتر ۴شنبه ها خوش شانسی آوردم - توی اکثر ۴شنبه ها.

"اینجا باید یه ریشخندی زد-آخه مگر یه کسی مثل من هم به خوش شانسی می تونه اعتقاد داشته باشه..؟ ها..!؟! من فقط می تونم بد شانسی رو درک کنم و تنفر از چیزی چون فکر نمی کنم که چیزی باشه که توی یک روز من رو اونقدر خوشحال کنه "تازه اونم بصورت مداوم" که اون روز هم یادم بمونه" واقعا خنده داره که یک چنین روزی هم برای من وجود داشته باشه."بالا گفتم "تازه اونم بصورت مداوم" منظورم این بود که بصورت متوالی توی اون روز طی هفته های مختلف خوش شانسی بیارم--> که غیر ممکنه"

امروز هم برای ما روز نشد حتی توی این حال.

حرف آخر:

ساقی امشب صدایت با صدایم ساز نیست-یا که من بسیار مستم یا که سازت ساز نیست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 تیر1385ساعت 6:51 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

تو به من خندیدی!
و نمی دانستی من به چه دلهره,از باغچهء همسایه سیب را دزدیدم
.
باغبان از پی من تند دو ید
.
سیب را دست تو دید غضب آلوده به من کرد نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و سالهاست هنوز خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من در اندیشه این پندارم که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
...
سیب نداشت
......

شعر زير رو یک نفر در جواب شعر حميد مصدق نوشته:
من به تو خنديدم
چون که می دانستم
تو به چه دلــهره از باغچه همسايه سيب را دزديدی،
پدرم از پی تو تند دويد
و نمی دانستی که
باغبان باغچه همسايه

پدر پير من است
!

من به تو خنديدم

تا که باخنده ی خود

پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو ليک
لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاک

دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گريه تلخ تو را
...
و من رفتم و هنوز

سالهاست که در ذهن من

آرام آرام

حيرت و بغض نگاه تو
تکرار کنان،
می دهد آزارم
و من انديشه کنان
غرق اين پندارم
:
«که چه می شد اگــر باغچه خانه ما سيب نداشت؟؟
!!!»

+ نوشته شده در  دوشنبه 26 تیر1385ساعت 11:14 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

ای بابا ٬ 

شنبه هم که گذشت........................................................!

یه چیزی رو من خوب می دونم اینو می دونم  که این روزا که نمی دونیم چه کار کنیم ٬ این روزا که وقتی از خواب پا میشیم آرزو می کنیم زود زمان بگذره تا هوا خوب شه و بریم بیرون بتابیم وقتی هم که رفتیم بی رون هی ساعت رونگاه می کنیم که کی ۱۱-۱۲ می شه بریم خونه بخوابیم تا فردا صبح  بلند بشیم که بازم عصر شه و بریم بتابیم تا بعدش بیایم خونه بخوابیم تا فرداش که پامیشیم بعد از بیرون اومدن بخوابیم شاید خدا خواست و یه معجزه ای رخ داد که دیگه بیدار نشیم ..! این روزا اگه اون معجزه رخ نده و زنده بمونیم بعدا اون بعداها حسرتش رو می خوریم ٬ این چیزی که من می دونستم و به شما گفتم  با این نتیجه گیریه مسخره چیزهایی بود که باهاشون روی مخ من و امثال من راه می رند ..!

من نمی دونم چی بگم در جواب این اراجیف مسخره..! خداییش اینقدر دوست دارم از  کسایی  که  این  حرفها  رو  می زنند بپرسم خداییش راست میگی ؟!؟ نظرت در مورد گذشتت اینه ؟!؟ نه خداییش ؟!؟ من که فکر می کنم اینا چیزهایی که پدر و مادرها به بچه هاشون میگن اونا هم به بچه هاشون که یکیشون منم میگند ..!

اما من این کار رو نمی کنکم  و این سنت اجدادی رو خودم با همین دستام از بین می برم و به بچه ای که ندارم و شاید در آینده داشته باشم حقیقت رو می گم و اصلا نمی گم که من در حسرت تمام لحظه های جوانیم هستم -چون من هیچ کاری نبوده که توی این سرزمین "ایران رو می گم" بوده باشه و من انجام نداده باشم"هیچ کاری نکردم چون نبود" به بچه ام می گم که عزیزم  من  اگر  حالا  که پدرتم و معتادم"اگر من اون موقع یه معتاد بزرگ ولی بدشانس توی زندگی بودم"تقصیر من نیست ٬ تقصیر این جامعه است وگرنه من اگر موقعیت داشتم و امکانش بود می رفتم و آخوند می شدم و مردم رو به راه راست هدایت می کردم و بهشت رو پیشاپیش بهشون تقدیم می کردم و حالا هم تو روی پام لبه ی خیابون نمی خوابیدی  تا  مردم  پول زندگیت یعنی زنگدیمون رو بدند .

اینم آینده ی ما.....................................................................!

از کجا به کجا رسیدیم ٬ خداییش میبینی چه خوب زندگیم رو که خدا قسمتم کرده ٬ به زور و بدون پرسش از من قسمتم کرده و به من تحمیل می کنه رو خوب می دونم ٬ ٬ !

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم

برگهای آرزوهایم یکایک زرد می شد

آفتاب دیدگانم سرد می شد

آسمان سینه ام پردرد می شد

ناگهان طوفان اندوهی بجانم چنگ می زد

اشکهایم همچو باران

دامنم را رنگ می زد

وه... چه زیبا بود اگر پاییز بودم

وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم

شاعری در چشم من می خواند... شعری آسمانی

در کنارم قلب عاشق شعله می زد

در شرار آتش دردی نهانی

نغمه ی من...

            همچو آوای نسیم پر شکسته

عطر غم می ریخت بر دلهای خسته

پیش رویم:

            چهره ی تلخ زمستان جوانی.

پشت سر:

             آشوب تابستان عشقی ناگهانی.

سینه ام:

            منزلگه اندوه و درد و بدگمانی.

کاش چون پاییز بودم... کاش چون پاییز بودم

+ نوشته شده در  یکشنبه 25 تیر1385ساعت 1:21 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

واقعا نمی دونم چی بگم..!

اصلا میدونی در چه موردی نمی دونم چی بگم ؟ نه که نمی دونما. علت انجام این کارشون رو نمی تونم بفهمم..علت اینکه چرا وقتی کسی میمیره تا آخر عمر می رند و بالای جایی که اونو زیر خاک گذاشتن می ایستند و گریه می کنند ؟!؟ چرا ؟!؟ من نفهمیدم اینا چی می پرستند .. خدا یا مرده ؟!؟

تا زنده ای به پشیزی هم برات ارزش قائل نمی شند..اصلا یادت نمی کنند ..! سالی یه بار تازه اونم اگر وقت کنند موقع تحویل سال یه تلفنی می زنند که بگن ما کل سال به یادتیم   اما همش ظاهرسازیه..!

اما تا مردی .. یعنی آرزو دارند که بمیری تا بیان سر اون اسکلتات وایستند و گریه کنند و بگن کجایی ؟!؟ چرا مارو تنها گذاشتی ؟!؟ آخه دلت اومد ؟!؟

نمی دونم میاند که چی بشه ؟!؟ مگر اینا دیوانند ؟!؟ یکمی خاک هست و یکم استخون و شاید هم یکمکی گوشت ؟!؟ اینم آخه گریه داره ؟!؟ مرده پرست های بدبخت ........

حرف آخر:

 در عجبم از این مردم پست

این مردم زنده کش مرده پرست

تا شخص بود زنده ٬ کشندنش به جفا

آنگه که مرد ٬ برندش به عزت سر دست

---------

پا ورقی : طرز صحیح خواندن کشندنش>>Ko Shan Da Nash

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 0:34 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

توی قاب خیس این پنجره ها                   عکسی از جمعه ی غمگین می بینم

چه سیاه به تنش رخت عذاب                  تو چشاش ابرای سنگین می بینم

داره از ابر سیاه خون می چکه                  جمعه ها خون جای بارون می چکه

نفسم در نمی یاد

                        جمعه ها سر نمی یاد

                                                     کاش می بستم چشام رو

                                                                                         این ازم بر نمیاد

--                 --                   --                          --

بازم جمعه شد..! دیگه حالم بهم می خوره از این روز . کاشکی سالی یه بار جمعه داشتیم یا حداقل ماهی یه بار نه که هر هفته جمعه..جمعه..جمعه...

از وقتی که یادم نیست " این یادم نیست با اون که می گه از وقتی یادمه خیلی فرق می کنه-- این یادم نیست اگر توجه کنی بهش می فهمی که داره در مورد خیلی قبل تر از یادمه حرف میزنه--ولش کن بزار کتیشن رو ببندم" من از جمعه ها بدم می اومد حتی اون وقت ها که مدرسه ای بودم "منظورم راهنمایی و دبیرستانه" صبح که پا میشم " همون بعد از ظهر " حال هیچ کاری رو ندارم..خستم..!

می خوام یه کاری کنم ولی نمی دونم چه کاری ؟!؟

میشینم پشت کامپیوتر"رایانه" از دکمه ی پاور روشنش میکنم از پریز برق خاموشش می کنم. تلویزیون رو هم همین طور. بطور متناوب ساعتی دو الی سه بار..! بعدش که می خوام برم بیرون یکمکی بتابم..!هیچ اتفاقی نمی افته..! یک روز کاملا کسل کننده ..

می شینیم توی پارک. طرفای ساعت ۹ یا ۹:۳۰ برو بچ بسیج می ریزند یه تیریپ می گردنمون بعد که رفتند میریم یه چیزی می خوریم دوباره می شینیم تو پارک تا ۱۱:۳۰ یا ۱۲ . بعد تازه به سرمون می زنه بریم دنبال یه فازی - می دونی چرا این موقع به سرمون میزنه؟ چون جمعه تموم شده و دو سه دقیقه ای می شه که وارد شنبه شدیم..!

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه ی غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار

جمعه ی خمیازه های موذی کشدار

جمعه ی بی انتطار

جمعه ی تسلیم

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی در بسته بر هجوم جوانی

خانه ی تنهایی و تفأل و تردید

خانه ی پرده٬ کتاب٬ گنجه٬ تصاویر

آه٬ چه آرام و پر غرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساکت متروک

در دل این خانه های خالی دلگیر

آه٬ چه آرام و پر غرور گذر داشت ...

+ نوشته شده در  جمعه 23 تیر1385ساعت 1:15 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

شب سیاهی کرد و بیماری گرفت

دیده را طغیان بیداری گرفت

دیده از دیدن نمی ماند دریغ

دیده پوشیدن نمی داند دریغ

رفت و در من مرگزازی کهنه یافت

هستم را انتطاری کهنه یافت

آن بیابان دید و تنها ئیم را

ماه و خورسید مقوا ئیم را

چون جنینی پیر با زهدان به جنگ

می درد دیوار زهدان را به چنگ

زنده اما حسرت زادن در او

مرده اما میل جان دادن در او

خود پسند از درد خود ناخواستن

خفته از سودای برپا خواستن

خنده ام غمناکی بیهوده ای

ننگم از دلپاکی بیهوده ای

غربت سنگینم از دلدادگیم

شور تند مرگ در همخوابگیم

نا مده هرگز فرود از بام خویش

در فرازی شاهد اعدام خویش

کرم خاک و خاکش اما بویناک

باد باد کهاش در افلاک پاک

ناشناس نیمه ی پنهانیش

شرمگین چهره ی انسانیش

کو بکو در جستجوی جفت خویش

می دود معتاد بوی جفت خویش

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 تیر1385ساعت 1:25 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

شب بود و شمع بود و من بودم و غم    شب رفت و شمع سوخت و من موندم و غم.

------------------

نا امیدانه زدم تکیه بر دیوار حسرت        ناامیدی نکشیدی که بدانی چه کشیدم.

-----------------------------

شاخه اي نور بدستم بده تا سير شوم ...........پر نمانده ست که من نيز زمين گير شوم

-------------------------------------------

حرف آخر :

اگر با من نبودش هیچ میلی              چرا جام مرا بشکستی لیلی

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 تیر1385ساعت 1:25 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

یک شب داشتم تو خیابونهای شهر عشق  قدم می زدم . چشمم افتاد به قبرستان عشق . خیلی تعجب کردم..! تا چشم کار می کرد قبر بود ! پیش خودم گفتم یعنی اینقدر دل شکسته و مرده وجود داره. همین تور که می رفتم متوجه ی یک دل شدم  که انگاری تازه خاک شده بود. جلو رفتم و دیدم که روی سنگ قبر چندتا برگ افتاده. کنار قبر نشستم و براش دعا کردم. وقتی که برگها رو کنار زدم...دیدم  اون دلی کسی بوده که باعث شده بود دل من خیلی پیشها بمیره...! آره دست تقدیر این تور خواست که کسی که دل من رو شکسته بود .. حالا یه کسی پیدا شده بود که باعث مرگ دل اون شده بود.

حرف آخر : دگر هم خواب فواره ها نخواهم شد-من از سقوط می ترسم-حتی اگر در سرزمین عروسک ها باشم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 2:19 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

یه دشت سر سبز

                            یه رود پر آب

                                                   یه صد محکم داشتیم تو سیلاب

ما از خوشی ها دلامون آزرد

                                          صد رو شکستیم دنیا رو آب برد

حالا از اون در و دشت چیزی نمونده باقی

                                                 انگار از این می خونه یه عمره رفته ساقی

حالا غم ما قد یه دنیاست

                                     جایی که باید دل به دریا زد همینجاست

نه کار ایناست

                     نه کار اوناست

                                          از این و اون نیست

                                                                      "از ماست که بر ماست"

حرف آخر : یک شب بر آن شدم تا همیشه از خویشتن خویش رها باشم - امشب حتی از سایه ی خویش به هراسم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 تیر1385ساعت 11:44 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

اگر نمی توانی بلوطی بر فراز تپه ای باشی - بوته ای در دامنه باش -- ولی بهترین بوته ای باش که در کناره های راه می روید . اگر نمی توانی درخت باشی بوته باش - اگر نمی توانی بوته باشی علف کوچکی باش و چشم انداز کنار شاه راه را شادمانه تر کن . اگر نمی توانی نهنگ باشی - فقط یک ماهی کوچک باش -- ولی بازیگوشترین ماهی دریاچه .

 همه ی مارا که ناخدا نمی کنند - ملوان هم می توان بود - در این دنیا برای همه کاری هست - کارهایی بزرگ و کارهایی کمی کوچکتر - و آنچه که وظیفه ی ماست چندان دور از دسترس نیست .

 اگر نمی توانی شاه راه باشی کوره راه باش - اگر نمی توانی خورشید باشی ستاره باش ...

حرف آخر : با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند - هر چند که هستی بهترین باش .   

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 2:19 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

کدوم نسل سوخته..؟!؟ سوخته تر از ما هم هست ؟!؟

سحر نزديک است. ای مرغ گرفتار بمانی و ببينی، آن روز همايون که به عالم قفسی نيست. سیصد گل سرخ و یک گل نصرانی ' ما را ز سر بریده می ترسانی؟ گر ما ز سر بریده می ترسیدیم' در مجلس عاشقان نمی رقصیدیم

+ نوشته شده در  شنبه 17 تیر1385ساعت 0:54 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

يک روز بعد ازظهر وقتی که جو با ماشين پونتياکش می کوبيد که بره خونه

زن مسنی ديد که اونو متوقف کرد. ماشين مرسدسش پنچر بود

او می تونست ببينه که اون زن ترسيده و بيرون توی برفها ايستاده تا اينکه بهش گفت:

" خانم من اومدم که کمکتون کنم در ضمن من جو هستم."

زن گفت: " من از سن لوئيز ميام, و فقط از اينجا رد مي شدم.

بايستی صدتا ماشين ديده باشم که از کنارم رد شدن¸و اين واقعا لطف شما بود."

وقتی که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده شد

که بره, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد اين کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

چند مايل جلوتر¸زن کافه کوچکی رو ديد و رفت تو تا چيزی بخوره و بعد راهشو ادامه بده¸

ولی نتونست بی توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتی بگذره که می بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگی روی پا بند نبود. .

او داستان زندگی پيشخدمت رو نمی دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد.

وقتی که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره¸زن از در بيرون رفته بود¸

درحاليکه بر روی دستمال سفره اين يادداشت رو باقی گذاشت.

اشک در چشمان پيشخدمت جمع شده بود¸وقتی که نوشته زن رو می خوند:

" شما هيچ بدهی به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطی بوده ام. و روزی يکنفر

هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا می خواهی

که بدهيت رو به من بپردازی¸بايد این کار رو بکنی. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!"

اونشب وقتی که زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت¸به تختخواب رفت.

در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر می کرد.

وقتی که شوهرش دراز کشيد تا بخوابه به آرومی و نرمی به گوشش گفت:

" همه چيز داره درست ميشه دوستت دارم¸جو "

+ نوشته شده در  جمعه 16 تیر1385ساعت 5:29 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود فضيلت ها و تباهي ها با هم زندگي مي کردند و آنها از بيکاري خسته و کسل شده بودند. روزي همه فضايل و تباهي ها دور هم جمع شدند ،خسته تر و کسل تر از هميشه.ناگهان ذکاوت گفت: بياييد يک بازي کنيم مثلا قايم باشک.همه از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد که من چشم ميگذارم . و از آنجايي که هيچ کس نمي خواست که به دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند که او چشم بگذارد . ديوانگي جلوي درختي رفت و چشمهايش را بست و شروع کرد به شمردن 1 2 3 ... . همه رفتند تا جايي پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت داخل انبوهي از زباله پنهان شد.اصالت در ميان ابرها مخفي گشت. هوس به مرکز زمين رفت. دروغ گفت: زير سنگي پنهان ميشوم اما به ته دريا رفت. طمع به داخل کيسه اي که خودش دوخته بود مخفي شد. و ديوانگي مشغول شمردن بود 79 80 81 ... . همه پنهان شده بودند بجز عشق که همواره مردد بود و نمي توانست تصميم بگيرد. و جاي تعجب هم نيست چون همه ميدانيم که پنهان کردن عشق مشکل است. در همين حال ديوانگي به پايان شمردن ميرسيد 95 96 97 ... .هنگامي که ديوانگي به 100 رسيد عشق پريد و در بين يک بوته گل در پنهان شد. ديوانگي فرياد زد : دارم ميام، دارم ميام. و اولين کسي را که پيدا کرد تنبلي بود. زيرا تنبلي، تنبلي اش آمده بود جايي پنهان شود.بعد لطافت را يافت که به شاخ ماه آويزان بود. دروغ ته درياچه، هوس در زمين،و يکي يکي همه را پيدا کرد،بجز عشق.او از يافتن عشق نا اميد شده بود که حسادت در گوشش زمزمه کرد: تو فقط بايد عشق را پيدا کني و او پشت بوته گل رز است. ديوانگي شاخه چنگک مانندياز درخت کند و با شدت و هيجان زياد آنرا در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صداي ناله اي متوقف شد. عشق از پشت بوته بيرون آمد . با دستهايش صورت خود را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون ميزد. شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود واو نمي توانست جايي را ببيند. عشق کور شده بود. ديوانگي فرياد زد: واي من چه کردم؟ مرا ببخش.چگونه ميتوانم تو را درمان کنم؟ عشق پاسخ داد تو نمي تواني مرا درمان کني ، اما اگر مي خواهي کاري براي من بکني راهنماي من شو. و اين گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و ديوانگي همواره در کنار اوست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 تیر1385ساعت 2:48 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

مثلا امروز تولدمه..!

حالا چی شده... ها ! ! ! ! ! اصلا هیچ هسی ندارم......

لطفا یکی راهنمایی کنه ؟!؟ من باید چه کار کنم...!

حرف آخر : یاد من نبودی اما من به یاد تو شکستم - غیر از تو که دوری از من دل به هیچ کسی نبستم. 

۱۰ تیر ۱۳۸۵

+ نوشته شده در  شنبه 10 تیر1385ساعت 3:36 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

نام : تورج

نام خانوادگی : ....

اسم مستعار : 2Raj

سال تولد : ....

محل سکونت : خوزستان - بندر ماهشهر

علاقه : ....

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام

امروز براتون یک سورپرایز دارم -سورپرایز من یک صداست-یک صدای زیبا و دل نشین از تورج که من با این خواننده ی خوش صدا مصاحبه کردم و برای شما این مصاحبه را می گزارم و در آخر مصاحبه هم دو آهنگ خوانده شده توسط آقا تورج و گروهش را برای شما می گزارم.

محمد:.: سلام تورج جان.! یه مقدار در مورد خودت و کارهایی که انجام دادی برای ما و کسانی که برای اولین باره که می خواهند با صدای شما آشنا بشوند بگو ...

تورج:.: با سلام-همون طور که محمد جان گفتند من تورج هستم و این آهنگها را با آهنگ سازی و تنظیم دوست عزیزم مجتبی برای کسانی که همانند خودم در اوج بلندی به زمین خوردن خوانده ام.ما اسم این دو آهنگ را نفرین قرار دادیم که خودتون انشاالله گوش می کنید و حسن نیت ما را از قرار دادن این اسم متوجه می شوید.

محمد:.: اگر بشه می خواهم  کمی در مورد اسم آهنگتون صحبت کنید  و نظر خودتون رو  بگید؟ منظور من همون علت انتخاب این اسم به نظر خودتونه..؟

تورج.:. خوب ..! والا ..! علت این بود که وقتی عزیزترین کسی که انسان در دنیا داره بهش پشت پا بزنه دست انسان به جز کشیدن آه و نفرینهایی که صدالبته از ته دل نیست..! به هیچ چیز دیگه بند نیست..

محمد:.: آقا تورج می تونم بپرسم که صاحب متن شعرهای شما چه کسی هستش ؟!؟

تورج.:. نویسنده و خواننده خود من هستم و همون طور که قبلا گفتم آهنگسازی و  تنظیم  از  مجتبی " نفرین از من و آهنگ نفرین از مجتبی" 

محمد:.: راستی اسم گروهتون رو نگفتید ؟!؟

تورج.:. آتلانتیک یا همان شهر فرو رفته در زیر آب.

محمد:.: حالا یه سوال یکمکی کنجکاوانهچطور شد که تورج و مجتبی شدند آتلانتیک ؟!؟

تورج.:. من و مجتبی از بچگی با هم دوست بودیم و هر وقت جایی میرفتیم از ما دو نفر دعوت به خواندن آهنگ می کردند "منظورم آهنگهای خواننده هاست "بعد من یه روز به مجتبی گفتم ما هم از دل خودمون بخونیم ..؟ مجتبی هم قبول کرد...به همین سادگی.

محمد:.: حرف آخر ؟!؟

تورج.:. در آخر هم جا داره از خانواده که اصلی ترین مشوق های من بودند تشکر کنم  و جا داره از محمد هم یادی بکنیم که بهمراه او کارها را خیلی بهتر و راحتر انجام دادیم و در پایان هم می خواهم بگم که امیدوارم که هیچ کس به نفرین متوصل نشه.

اینم مصاحبه .....!

 از این پایین هم هر دو موزیک رو دانلود کنید و لذتش رو ببرید .

نفرین           

                                                      نفرین 1                                                                      

توضیح در مورد چگونگی دانلود :

شما بر روی لینک کلیک کرده در پنجره ی باز شده یک ثانیه شمار هست - بگزارید صفر شود و بعد در بالا  یک کادر زرد رنگ بصورت افقی پیدا می شود که شما باید روی این کادر افقی مستطیل شکل که از راست تا چپ پنجره است کلیک کرده و File DownLoad را بزنید.تا بخواد بیاد یکم طول می کشه.فایل ها هم بصورت Zip. می باشد.

موفق باشید و لذت ببرید.                                 

EnJoY 

+ نوشته شده در  جمعه 9 تیر1385ساعت 5:16 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

سلام

امروز مثلا ۵شنبه است...۸/۴/۱۳۸۵ دو روز دیگه تولد منه اما نه زیاد خوشحالم نه ناراحت-اما این تولدباید با  بقیه ی تولد ها  فرق کنه-از همین امروز من میخوام واسه خودم -واسه تولد خودم - عزاداری کنم--همین امروز--دیگه حال ندارم بنویسم فقط یه شعر که خیلی ازش خوشم میاد مینویسم :  

 دلم گرفته است

دلم گرفته است

 

به ایوان می روم و انگشتانم را

بر پوست کشیده ی شب می کشم

 

چراغ های رابطه تاریکند

چراغ های رابطه تاریکند

 

کسی مرا به آفتاب

معرفی نخواهد کرد

کسی مرا به مهمانی گنجشکان نخواهد برد

پرواز را بخاطر بسپار

پرنده مردنی است

"فروغ فرخزاد"

+ نوشته شده در  پنجشنبه 8 تیر1385ساعت 2:42 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

سلام

امشب اصلا حال هیچ چیز رو ندارم واسه همین هم اومدم هرچی می تونم بنویسم.تو فکر این بودم که قبلاها ما  چقدر - ما که نه من چقدر بچه بودم ها--اونقدر بچه بودم که خودم یاد بعضی از خاطره های اون موقع می افتم هم خندم می گیره هم گریم...!

یادمه اون موقع ها و قتی اول یا دوم دبستان بودم یه بار یکی از بچه بزرگ های اون زمان  محلمون داشت ماشینشون رو حل می داد من رو دید گفت ممد بیا کمکم حل بده منم دادم اونم یکم که ماشین از خونشون دور شد استارت زد و رفت ...من اون موقع پیش خودم گفتم مگر مریض بود -وقتی ماشین خودش روشن می شه می گه بیا حل بده-بعدا فهمیدم می خواسته ماشین رو از خونشون بپیچونه...!

چقدر ساده بودم بعد کم کم اومدم توی جامعه--اولین قدمی که من بعد از ورودم توی این جامعه ی اسلامی برداشتم خوردن مشروبات الکلی بود و دوین قدم کشیدن سیگار و حالا که هنوز به قدم ۱۰ هم نرسیدم خودم رو یه معتاد میبینم که دین هم نداره.یه بدبخت که همه فکر می کنند پایان زندگی من این توری می شه که من توی جوب افتادم و یک سرنگ هم توی رگ دست چپم هستش....!

آخه یکی نیست بیاد به من نه دیگه حالا ما بگه که آخه شما هنوز بچه اید --این کارا واسه شما ها زوده-- آخه ماها کارمون بجایی رسیده که حدود ۲ ماه پیش برای ترک زده بودیم تو مستی-- نه که معتاد باشیما اما بلاخره داقان بودیم---زیر چشم هامون گود و سیاه--تیک عصبی-لرزش دست و ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 7 تیر1385ساعت 4:21 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

كاش يه اتفاق خيلي خوب بيافته. خيلي وقته همه چي فقط خوب بوده. يه ذره بهتر.. خدايا براي تو كه كاري نداره.. خسيس نباش لطفا....

-گور پدر ...! دیگه حال ندارم بشینم کتاب رو بنویسم تویه بلاگ--

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 تیر1385ساعت 2:19 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

دريا و مرد

تنها ، و روي ساحل،
مردي به راه مي گذرد.
نزديك پاي او
دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و در چشم هاي مرد
نقش خاطر را پر رنگ مي كند.
انگار
هي ميزند كه :مرد! كجا مي روي ، كجا؟
و مرد مي رود به ره خويش.
و باد سرگران
هي ميزند دوباره: كجا مي روي ؟
و مرد مي رود.
و باد همچنان...

امواج ، بي امان،
از راه ميرسند
لبريز از غرور تهاجم.
موجي پر از نهيب
ره مي كشد به ساحل و مي بلعد
يك سايه را كه برده شب از پيكرش شكيب.

دريا، همه صدا.
شب، گيج در تلاطم امواج.
باد هراس پيكر
رو مي كند به ساحل و ... !
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 2:22 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 2:12 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

تا نبینیش نمی فهمی چیه 
+ نوشته شده در  دوشنبه 5 تیر1385ساعت 1:58 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

قسمت دوم:

خوشبختانه آن موقع سوسن ودخترها توی هال نبودند تا آشفتگی و وحشتش را بیبینند.وقتی کمی آرام تر شده بود نزد آنها رفته بود اما ازآن شب به بعد فکرش مدام مشغول بود - آن موجود با آن چشمهای گرگسان واقعا چه بود ؟

آن چشمان آنقدر جدی و پر خصومت به او خیره شده بودند که انگار به دشمن خونی اش نگاه می کند .

محمحود از ماجرای آن شب به خانواده اش چیزی نگفت اما مدام نگران بود-نوعی دلشوره عذابش می داد بخصوص وقتی که یک روز سوسن به او شکایت کرد که وسایل اتاق مدام جا به جا یا گم و گور می شوند-هیچ چیز سر جای خودش نیست و گهگاه هم سر و صداهای عجیبی در خانه بگوش می رسد.

محمود با ملایمت و خونسردی همسرش را دلداری داد و اطمینان داد که این کهرها زیر سر دخترهاست که مدام در فکر شیطنت اند.اما عصر همان روز با اتوموبیلش به شهر برگشت و یکراست به بنگاه ساعدی رفت .موضوع را با طرح این سوال که چرا خدمتکار برای منزل آنها پیدا نشده است شروع کرد.ساعدی کمی مکث کرد و گقت :چی بگم حکمتی جان ... این مردم ۱۰۰ سال هم بگزره باز دهاتی و خرفاتی هستند ...

محمود راست روی صندلی نشست و گفت :چرا ؟ مگر چی می گن ؟

ساعدی با بی تفاوتی شاته بالا انداخت و گفت ::والا راستش ... می گن .. صاحب این خونه همون پیرزن خدا بیامرض زن مرموز و عجیبی بود -محمود با تعجب گفت چطور ؟

ساعدی گفت: مسخره اس - اما می گن پیززنه شیطان پرست بوده ...

محمود از خودش وا رفت - ساعدی ادامه داد : حالا بر فرض که شیطان پرست هم بوده -اصلا بوده که بوده - اون دیگه مرده و رفته ...

محمود با صدایی که انگار از ته چاه می آمد گفت :خب پس چرا مردم هنوز هم از این خونه می ترسن ؟

ساعدی با خنده گفت :چه میدونم - می گن پیرزنه روح احضار می کرده - با جن ها رابطه داشته -شیاطین به خونش رفت و آمد می کردند.

بعد در حالی که صدایش را آرام تر می کرد با تمسخر گفت : می دونین - می گن خونه هنوز در تسخیر اجنه و شیاطین و ارواحه ... می بینین چه مردم ساده ای هستند ؟

محمود با سختی آب دهانش را قورت داد.

ساعدی که هنوز خنده بر لبش بود گفت : شما که باور نمی کنین آقای حکمتی - مگه نه ؟ماشاالله شما آدم حسابی و امروزی هستین اما اونا یه مشت آدم دهاتی و خرافاتی ...

محمود به زور لبخندی زد و ساعدی ادامه داد : در هر حال امیدوارم هر چه زود تر یه خدمتکار مناسب پیدا کنین-روی مردم روستا نمی شه حساب کرد - هونا خرافاتی و ترسو هستند ...

محمود سر تکان داد و دقایقی بعد از بنگاه بیرون زد.افکارش به شدت مغشوش بود.مدتی همین طور بی هدف رانندگی کرد . بالاخره وقتی از کلنجار رفتن با ذهنش خسته شد گوشه ای ایستاد و شروع کرد به گرفتن شماره ای با تلفن همراهش-پس از لحظاتی ارتباط وصل شد.

آن سوی خط دوست صمیمی محمود -آقای خادمی بود که در دانشگاه تدریس می کرد.

- الو سلام خادمی جان - محمود حکمتی هستم.

- به به جناب حکمتی -حال شما چطوره ؟ چه عجب یادی از ما کردین ؟

- ممنون - یه زحمتی برات داشتم- البته باید ببخشید که من زیاد احوالپرسی نمی کنم آخه مشکلی برام پیش اومده ...

- خدا بد نده برای خانمت ااتفاقی افتاده ؟

- نه -نه فقط چند تا سوال برام پیش اومده.

- سوال ؟ آخه سوال هم شد مشکل ؟ حالا چه کمکی از من بر می آید ؟

- هیچی...فقط می خواستم لطف کنی شماره ی تلفن استاد وزیری - همون دوستت که استاد دین شناسی و فلسفه بود رو بهم بدی.

- شماره ی اون ؟اما آخه ... خیلی خب -باشه-بذار پیداش کنم - خودکار دم دستت هست ؟

-آره-آره هست.

ـ خیلی خوب یادداشت کن - اما بعدا باید برام تعریف کنی چی شده .

- باشه-تو فعلا شماره رو بده.

شماره ی استاد را گرفت و نفس عمیقی گشید چند لحظه ای مکث کرد و بعد شروع به گرفتن شماره با تلفن کرد وقتی صدای استاد وزیری را شنید بعد از سلام و احوالپرسی گرمی - آدرس منزل اورا گرفت تا ملاقاتی حضوری با هم داشته باشند.

ساعتی بعد در منزل استاد بود.استاد وزیری پیرمردی حدودا ۶۵ ساله - بلند قد و با موهای سپید و چهره ای اطمینان بخش بود. به گرمی از محمود استقبال کرد.محمود همین که نشست گفت:

ببینید استاد -خیلی باید ببخشید که مزاحم وقتتون شدم - واسه همین هم بی مقدمه می رم سر اصل مطلب.شما از شیطان پرستها چی می دونین ؟ لبخند استاد به آرامی محو شد و گفت:آه - اصلا انتظار چنین سوالی رو نداشتم - شما دقیقا چی می خواهید راجع به اونا بدانید ؟

محمود سری تکان داد و گفت : نمی دونم - هرچی-هر چیزی که باعث بشه اونا رو بهتر شناخت.

استاد سرفه ی کوتاهی کرد و گفت :خب اون ها فرقه ای هستند با آئین ها و رسم و رسومات خاص - اما از آنجا که که یکی از برنامه های آئینی شان مخفی نگه داشتن مذهب و آداب و عقایدشونه - اطلاعات زیادی از ریشه و برنامه های دینی اونا در دسترس نیست.

محمود با ناامیدی گفت:یعنی شما هیچی نمی دونین ؟

استاد لبخندی زذ و گفت :خب البته یه چیزایی می دونم - مثلا این که اونا تقریبا همه جای  دنیا پراکنده اند و تعداد زیادی هم از اونها در موصل عراق و ناحیه شیخان زندگی می کنند-همین طور در ارمنستان -تفلیس-ایروان و کردستان و حتی جنوب ایران ...

محمود پرسید :یعنی اونا واقا شیطان را قبول دارند و می پرستند ؟

استاد گفت:بله- البته- آنها از دل و جان شیطان را می پرستند و سعادت دنیا و آخرت رو دست اون می دونند.  آداب و رسوم و عبادت خاص خودشون رو هم دارن اما اغلب کاراشون ترسنتک و نفرت انگیزه-اونا وحشیانه حیوانات را می کسند-حیواناتی مثل سگ و گربه و شغال و بعد خون اونها رو به صورتشان می مالند مرده ها رو از قبرشون در میارن-ناخن هاشون را نمی چینند -با  ادیان الهی بخصوص اسلام و مسیحیت بشدت مخالفند و دشمنی دارند و به مقدسات این ادیان توهین می کنند چون توی این ۲تا دین بیشتر از همه-شیطان لعنت و سرزنش شده.

میدونی-یکی دیگه از کارهای نفرت تنگیزشون اینه که شیطان پرست ها هیچ وقت به دستشویی و حمام نمیرن -چون اونا این دو محل رو جایگاه شیطان می دونند-به نظر اونا دستشویی یه مکان مقدسه..!

محود از استاد سوال کرد که آیا این موجودات می توتنند به انسانهای عادی صدمه بزنند و استاد گفت:نمی دانم....

لحظاتی بعد محمود با ناامیدی در حالی که نه تنها مشکلش رفع نشده بود بلکه سوالات بیشتری ذهنش را مشغول کرده بود از خانه ی استاد بیرون آمد-هوا کاملا تاریک شده بود.دیگر کم کم دیر وقت می شد.با سرعت سوار ماسین سد و همان موقع متوجه شد که موبایلش را توی ماشین جا گذاشته بود.

محمود وقتی به خانه رسید دو دخترش خواب بودنند و یکدفه سوسن ظاهر شد و هرگز در مورد دیر کردن محمود سوالی نپرسید و تنها چیزی که گفت این بود که : محمود وقتی تو نیستی من توی این خونه خیلی میترسم.

محمود سعی کرد تپش قلبش را کنترل کند-جلو رفت-دستهای همسرش را در دست گرفت و گفت:باشه عزیزم دیگه تنهات نمیزارم.حالا خسته ای برو استراحت کن.

- مگه خودت نمی خوای بخوابی ؟

چرا - اما قبلش میرم و یک مسکن می خورم...

در طبقه ی بالا دخترها هر کدام در اتاق خودشان خوابیده بودند .مستانه خوابی بسیار سنگین داست و بلعکس ریحانه بسیار سبک..!نیمه شب ریحانه  با سر و صدایی که در اتاقش شنید چشمهای خواب آلودش را از هم گشود.

اولش کمی گیج و منگ بود اما بعد هواسش جمع تر شد . صدا شبیه پچ پچ کردن بود. گوشهایش تیز شدند و چند لحظه ای به همان حال ماند و وقتی متوجه شد سر و صدا تز پایین تختش می آید به آرامی دست به چراغ خواب کنار تختش برد اما وقتی کلید آن را زد زوشن نشد .نور مختاب کمی اتاق را روشن کرده بود -ریحانه روی آرنجش نیم خیز شد و در حالی که قلبش به شدت میتپید به آن سوی تخت-پائین پاهای نظری انداخت.

صداها بطور ناگهانی خاموش شدند اما چند لحظه ای نگذشته بود که ریحانه دید از پائین پاهایش از لای میله های تخت چیزی بالا آمد.قلب ریحانه به تپش افتاد توی تاریکی چیزی درست معلوم نبود ولی خوب که دقت کرد متوجه شد که آن چیز یک دست است..! دستی چروکیده و پوشیده از موهای انبوه و تیره با ناخانهای بلند و خمیده و سیاه -دست آرام آرام از میان میله ها جلو آمد و پای راست ریحانه را گرفت...

ادامه دارد..!

+ نوشته شده در  شنبه 3 تیر1385ساعت 12:31 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

فصل اول:

قسمت اول :

آقای حکمتی به بنگاه معاملات آقای ساعدی رفت و در مورد خانه ای که نیاز دارند بخرند صحبت کرد.آقای ساعدی خانه ای بسیار مناسب و زیر قیمت برای آقای حکمتی داشت و حکمتی با رفتن به خانه با همان نگاه اول خانه را پسند کرد و بعد از یک هفته به خانه اسباب کشی کردند.اسم همسر آقای حکمتی سوسن بود که دو دختر داشت با اسمهای مستانه ۱۸ ساله و ریحانه ۱۷ ساله .

وقتی خانه را دیدند مستانه با خوشحالی تقریبا داد زد و گفت: وای خدا اینجا چقدر قشنگه و ریحانه هم تصدیق کنان گفت: آره مثل بهشته ولی سوسن این نظر رو نداشت و کمی هراس به او رخنه کرده بود به همین دلیل کمی گرفته شد..!

آنها شب اول را بخوبی و در آرامش سپری کردند و به راحتی همه خوابیدند.فردا صبح وقتی سوسن از خواب بیدار شد سر و صدای دخترهایش را شنید که دور آتشی که محمود همان آقای حکمتی درست کرده بود ایستاده بودند.کمی خوشحال و ذوق زده شد و به سمت آنها رفت.همه چیز به خوبی و خوشی سپری می شد و تنها مشکل این بود که هنوز مستخدمی برای خانه پیدا نشده بود .محمود با ساعدی در مورد مستخدم صحبت کرده بود ولی کسی حاضر به کار کردن توی اون خانه نبود و این برای محمود تعجب برانگیز بود که چرا با وجود این همه مزایا کسی حاضر به تقبل این کار نمی شد..!

آخرین روزها از دومین هفته ی اقامتشان در آن خانه می گذشت که یک شب بعد از شام محمود از جا بلند شد و به سمت حیاط رفت..سوسن با تعجب پرسید: کجا میری این وقت شب ؟

محمود جواب داد: می رم توی حیاط یه کمی قدم بزنم..

محمود به باغ رفت.باغ سرسبز خانه در شب هیبتی عجیب و حیرت انگیز یافته بود.محمود برای چند لحظه ای روی تخت چوبی حیاط که زیر درختان بید مجنون بود نشست اما هنوز کاملا ننشسته بود که صدایی او را از افکارش بیرون آورد.محمود ناخود آگاه گوشهایش را تیز کرد.صدایی شبیه ناله کردن بود که از میان باغ می آمد. کمی خودش را جمع و جور کرد و با دقت بیشتری گوش داد-بله - صدا دقیقا مانند ناله کردن یک انسان بود همراه با خر خر و آه های خفه ای که گاه به گاه با آن به گوش میرسد.درست مانند صداهایی که از یک گلوی بیمار و در حال مرگ بیرون می آید.محمود با حیرت از جاش بلند شد و به آرامی به سمت صدا رفت -صدا را بهتر می شنید.ناله هایی که لحظه به لحظه تندتر و پر سر و صدا تر می شدند .محمود در تاریکی راه می رفت.هر چند صدا را نزدیکتر میشنید ولی صاحب صدا را نمی یافت.با صدایی آرام گفت: کی اونجاست ؟ جوابی نیومد ولی صداها هنوز ادامه داشت.محمود با خشونت گفت: پرسیدم کی اونجاست ؟ جواب بده ...

باز هم جوابی نیامد .محمود بی اختیار روی زمین دست کشید و تکه چوبی به دستش آمد.آن را برداشت و دوباره به جلو رفت.قلبش در سینه به تپش افتاده بود. صدا حالا بیشتر شبیه به غر غر کردن شده بود.درست مثل کسی که در حال خفه شدن بود و تقلا می کرد و خرناس می کشید.

برای لحظه ای درنگ کرد.صدا از پشت چند بوته ی شمشاد می آمد.تردید را جایز ندانست و در  حالی که چوب را به حالت دفاعی بالا برده بود جلو رفت. به چند قدمی شمشاد ها رسیده بود.آب دهانش را قورت داد و جلوتر رفت و به آرامی گردن کشید.

از آن چه که دید غرق حیرت و وحشت شد.آنجا پشت بوته ها در میان تاریکی انسان کوچک اندام و خمیده ای که خود را سراپا با شنل تیره ای پوشانده بود و پشت به او نشسته بود.به نظر می رسید پیرزنی ناتوان و خسته بود...!

محمود در حالی که چوب را هنوز در میان دستان عرق کرده اش می فشرد گفت :شما...شما کی هستید ؟

پیرزن تکانی خورد اما نه ناله هایش قطع شد و نه رویش را به سمت محمود برگرداند .

محمود دوباره پرسید : تو کی هستی ؟ اینجا توی خونه ی من چکار می کنی ؟

پیرزن این بار برگشت و رویش را مستقیما به سمت محمود گرفت.محمود به شدت جا خورد زیرا بالای شنل جایی که باید صورت و اعضای آن وجود داشته باشد هیچ چیز نبود جز یک جفت چشم براق با مردمک هایی مثل چشم گربه ی وحشی که با حالتی خصمانه به محمود خیره شده بود . صدایی شیطانی و چندش آور از آن چهره ی ناپیدا بلند شد : خانه ی تو ؟

آن شب تنها کاری که محمود توانست انجام بدهد این بود که چوب را بیندازد و با سرعت هرچه تمام تر به سمت ساختمان بدود و نفس زنان در را پشت سرش قفل کند..!

ادامه دارد ... 

+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 2:8 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

اصلا غصه نخورین اول انگولا به پرتغال می بازه بعد پرتغال به مکزیک بعد ما انگولا را می بریم بعد انگولا مکزیک را می زنه بعد یه دفعه ژاپن می یاد تو گروه ما و برزیل شکایت می کنه ؟؟!!! خلاصه از همون اول که گیتار شمایی زاده را گرفتند فهمیدم امسال سال خوبی نیست با وجود این که چند وقته خوشگلا میرقصند ؟....و انرژی هسته ای حق مسلم ما است..!
+ نوشته شده در  جمعه 2 تیر1385ساعت 0:30 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

آفرین به تو.. تبریک می گم خوب به زندگی نگاه می کنی این سوالات رو خود من هم دارم . من تا حالا یک بار رفتم مشهد توی حرم از یه طلبه چندتا سوال اینطوری پرسیدم چون جوابش رو نمی دونست به من گفت داری کفر می گی --شیطان به تو نفوذ کرده-بهتره بری دهنتو آب بکشی تا طاهر شه بعدم تا این سوالها توی مغزت هست دیگه وارد حرم امام رضا نشو چون تو نجسی برای اینجا..!

من از اون چندتا سوال پرسیدم که مهمترین سوالم این بود.پرسیدم : که وقتی یکی با یکی ازدواج می کنه می گن قسمتش بوده-وقتی یکی تصادف می کنه و می میره میگن سرنوشتش اینه-خوب پس نتیجه میگیریم که تمام کارهایی که ما در طول زندگی انجام میدیم از قبل به ما تحمیل شده و ما هیچ کاره ایم فقط مهره های انجام دهنده ی این بازیه پوچ و بی محتوا هستیم -تازه به ما هم میگن خوب زندگی کن -سعی کن بهتر بشی اما ما هیچ تغیری نمیکنیم چون کارها و زندگی ما از قبل برنامه ریزی شدست و ما هیچ کاره ایم..........!

یک جمله جالب هست که خاننده ی "SEPULTURA" گفته.این جمله رو من هم برای شما میگم:

                        زندگی توهم غریبی بیش نیست..........!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 4:7 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

                                                             "سرآغاز"

شب سراسر پهنه ی آسمان را پوشانده بود.همه جابینهایت تاریک و ظلمانی بود تنها گهگاه تک ستاره ی ریزی به زحمت خود را از پشت ابرهای تیره بیرون میکشید و چشمکی میزد.درختان باغ گاه شاخه هایشان به دست نسیمی سنگین که آرام از میان باغ رد میشد میسپردند تا با سایه های بزرگ و توهم انگیزشان فضا را مضاعف کنند.

در عمارت بزرگ وییلاقی پیرزن چرکویده و رنجوری در میان تختخواب بزرگی دراز کشیده و انتظار مرگ را میکشد و تنها گهگاه ناله هایش سکوت ظلمانی شب را در هم می شکست.

دور تا دور تخت را کسانی احاطه کرده بودند که همانند پیرزن عمری را صرف بندگی و خدمت به سرورشان کرده بودند.ارواح خبیثه به آرامی در این سو و آن سوی اتاق جابه جا میشدند و گروه جنها چشم به پیرزن داشتند که چه موقع دنیا را وداع میگوید.یکی از حاضرین که از شیاطین بلند پایه بود و "ساسنا" نام داشت شروع به صحبت کرد :تو بنده ی خوبی برای سرورمان بودی تمام عمرت را وقف او کردی ...

پیرزن چشمان نیمه گشوده اش را بازتر کرد و نگاهی به اطرافش انداخت دور و بر تختش جمعیت زیادی بودند اما حتی یک انسان هم در میان آنها نبود .سالها بود که پیرزن از مردم دوری گزیده بود و تنها با اجنه و شیاطین ارتباط داشت اما این لحظات آخر چقدر دلش میخواست یک انسان -هر کس که بود- بر بالای بالینش حاضر شود و دلداری اش دهد .آه چه میشد یکی از فرزندانش اینجا بودند ؟اما نه آنها از او بریده بودند از مادر شیطان پرستشان نفرت داشتند همان طور که پدرشان ...

اما آنها چه میفهمیدند ؟ آیا این شیطان نبود که امروز و اختیار بیشتر کارهای جهان را بدست داشت ؟ آیا این شیطان نبود که رو در روی خدا ایستاده و فرمان او را زیر پا گذاشت ؟ آیا کسی که حتی از خدا هم هراسی به دل ندارد قابل احترام و ستایش نیست ؟ فرزندانش احمقهایی بیش نبودند ...

ساسنا هنوز صحبت میکرد : تو آسوده خواهی بود.آن زمان که قیامتی بر پا شود و خدا با سرور ما صلح کنند و درهای بهشت بر روی ما گشوده شود .آن روز می آید و خدا از ستمی که در حق سرورمان روا داشته دلتنگ خواهد شد و در عوض آن نعمتهای بیشماری به ما و سرورمان خواهد بخشید.

پیرزن حرفهای ساسنا رو گوش می داد و با این که عمری به همه ی این حرفها  اغتقاد راسخ داشت اما حالا در این دقایق آخر کمی شک و تردید در جانش رخنه کرده بود.ای کاش شیطان خودش به آن جا بر بالینش می آمد و دلداری اش می داد..!

برای لحظه ای فکری مثل برق از سر پیرزن گذشت.نیمه جانی گرفت و سزش را به طرف ساسنا چرخاند: می دانی می خواهم چه کنم ؟ این خانه را وقف سرورم می کنم تا ابد آن را به سرورم و یارانش می بخشم...!

ساسنا با رضایت لبخندی زد: خوشبختی و سعادت را تضمین کردی تا ابد جاودان خواهی ماند به عنوان یک خدمتگذار خوب و شایسته ...

پیرزن چشمان بی نورش را روی حاضرین چرخاند: شنیدید ..؟ این خانه از این به بعد مال شماهاست از آن برای پیشرفت و گسترش شیطان پرستی در سراسر دنیا استفاده کنید.همه ی حاضران با خشنودی سر تکا دادند و دقایقی بعد پیرزن که مرگ خود را نذدیک می دید آخرین زمزمه را زیر لب کرد: این خانه ... این خانه تا ابد جایگاه شیطان و یارینش خواهد بود تا ابد ...

                                                     "پایان سرآغاز"

منتظر شروع داستانهای این خانه باشید--فعلا

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1 تیر1385ساعت 3:36 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

 
Plain Text Attachment [ Scan and Save to Computer | Save to Yahoo! Briefcase ]