تبليغاتX
زنده بادپرندگاني كه پاييزرا تاب نياوردند
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران است..!
خوب.

نمی دونم لباس چه رنگی بپوشم.

می گن کسایی که لباس قرمز می پوشند٬ به خودشون اعتماد زیادی دارند. کسایی که زرد می پوشند ٬ از زیبایی خود اذت میبرند----و کسایی که لباس سیاه می پوشند ٬ دوست ندارند موذد توجه قرار بگیرند و دوست دارند همیشه تنها باشند.

حالا من اگر بخوام قرمز بپوشم خوب رنگش خز٬ زرد که جواته٬ اگرم سیاه بپوشم هر کی میرسه به من میگه خدا بد نده.اینا رو همین طوری گفتم.

منظور رنگ سرد و گرم و ولرم"نه سرد نه گرم" هستش و این رنگها تنها به عنوان نمونست.

بنظر من بهترین رنگ آبی یه ولی بهترین رنگ لباس٬ آجری٬ سیاه٬ سفید٬ کرم٬ آبی٬ بنفش٬ قرمز٬ ... .

امروز یه کمکی شادم٬ یه کم نه زیاد ٬

علت شادی: نامعلوم

اینا رو هم همین طوری گفتم.کل مطلبی که نوشتم رو همین طوری گفتم٬ می دونی٬ همین طوری ٬ همین طو ری.

شادیم تموم شد.

یه بدی ای که من دارم اینه که توی هر فازی باشم با شعر سنگین حال می کنکم.

-----------------------------------------------------------

وای بر من٬ گر تو آن گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما

که این سو٬

که این سو پیر مردی با سپیدی های مو

و هزاران بار مردن٬ رنج بردن

با خمی در قامت از این راه دشوار

که این سو دستها خشکیده٬ دل مرده٬ به ظاهر خنده ای بر لب

و گاهی حرف های٬ پیچ در پیچ و هم هیچ

و گه گاهی٬

و گه گاهی٬ دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود٬ ناچیز

وای بر من٬ گر تو آن گم کرده ام باشی٬ گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما

که آن سو

که آن سو نازنینی

غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل

دلی گهواره ی عشق

که چندی بیش نیست شاید

و از بازیچه بودن٬ سخت بی زار است

وای بر من٬ گر تو آن گم کرده ام باشی

که بس دور است بین ما

و عاشق گشتن و عاشق نمودن

سخت دشوار است

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 مرداد1385ساعت 0:28 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

دانی که شمع هنگام سوختن به پروانه چه گفت..؟

 گفت: ای عاشق ديوانه فراموش شوی..!

سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد

                                                           گفت: ديری نکشد تو نيز خاموش شوی

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مرداد1385ساعت 11:57 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

د خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مصبت رو شکر.

آخه یکم درست خدایی کن ٬ اینم شد خدایی٬ اون پدرسگها تو اون ور دنیا دنبال نفت و گاز و ... هرچی منابع زیر زمینیه میان اینطرفا بعنوان ایجاد کننده ی صلح جهانی با هر کشوری میجنگند و مردم بدبخت رو میکشند بعد هم میگن اینا همه خرابکارند که ما میکشیم٬ خداییش نگید این یک امتحان الهی هستش که دارخ تمام مسلمون هارو امتحان میکنه.

آخه چرا فقط این طرفیها باید مورد امتخان خداوند مهربان و بلند مرتبه قرار بگیرند ٬ اگر این بدبختها امتحان نخواهند و بخوان برند جهنم اما وقتی سر موقع مردند"اگر جهنم و بهشتی باشه و اگر خدایی" نه که   بچه ی ۵ ساله هنوز بدنیا نیومده میمیره٬ اینم شد امتحان...

بعدا هم می گند اگر ظلم زیاد شد امام زمان ظهور میکنه٬ من که تا اون موقع فکر نکنم زنده باشم اما اگه شما زنده بودید بهش بگید که محمد مرد و ظلم هم همه جای دنیا رو گرفت و حالا هم دیگه هیچ چیزی نیست نه ظلمی نه رحمی٬ شرمنده یه ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ سالی دیر اومدی٬ بهتره بری و وقتی که خداتون یه چندتا مهره دیگه واسه بازی پیدا کرد و ظلم هم بین اون مهره ها زیاد شد برگردی تا عدالت رو اونجا برقرار کنی٬ از ما که گذشت٬ عدالت نخواستیم برو  عدالت رو برای اونا برقرار کن.

پری با آه و ناله
افتاد زمین، مچاله
چهل روز و چهل شب
یه کوره آتیش و تب
نه لب می‌زد به آبی
نه داشت قرار و خوابی
هزار تا زخم رو شونه‌اش
یه جوب ِ اشک رو گونه‌اش
تو حال هذیون و تب
همش می‌گفت زیرِلب
اگر دیدین یه روزی
یه پیرمرد ِ قوزی
یه عاشق پشیمون
خسته و پیر و داغون
با چشم ِ تر هاج و واج
نگا می‌کرد به امواج
بهش بگین کاکل زری
دیر اومدی، مُرد پری...

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 مرداد1385ساعت 1:8 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

خوب دیشب اونطوری که من شنیدم شب آرزوها بوده..! اولین روز ماه عربی منظورم یکم رجب هستش. میگن خدا گفته توی این روز بعضی آرزوها رو براورده می کنه حالا بعضی ها میگن بیشتر آرزوها رو برآورده می کنه ...

واقعا جالبه که خدا توی این شب به بیشتر آرزوها رسیدگی کنه٬ اما اون چیزی که من میدونم اینه که هیچ آرزویی بلافاصله برآورده نمی شه٬ حالا بلافاصله هم نخواستیم بعد از یک روز ٬ نه یک روزم نه یک هفته برآورده شه.. آرزوی هیچ کسی برآورده نمیشه ٬ حالا برو از طلاب عزیز بپرس پس چرا برآورده نشد ٬ نه آرزوی من برآورده نشد نه آرزوی دیگران٬ طلبه ی گلم جواب میده که: اشتباه نکن٬ شاید این بار قسمت تو نبوده که آرزوت برآورده شه یا شاید هم کسایی دیگه بیشتر از تو به این مهم نیاز داشتند..!

چه جواب کامل٬ پرمحتوا٬ کوتاه٬ صریح و قانع کننده ای بود نه٬ من که قانع شدم پس منتظر میشم و سال دیگه یکم رجب آرزو میکنم و امیدوارم که این دفه آرزوم برآورده شه.

یک جواب دیگه هم دارند که بدند٬ جواب دوم اینه: آرزوت چی بود٬ ما هم میگیم ٬ بعد حاجی جونم میگه خوب از کجا میدونی بهش نمی رسی٬ خدا که یکدفه همه چیز رو بهت نمی ده٬ آروم آروم بهش میرسی ..!

منظورش از آروم آروم اینه که وقتی ۴۰ یا ۵۰ ساله شدم احتمالا به آرزوم میرسم و اگر نرسیدم هم مشکل از خودم بوده٬ خدا کمکم کرده که حالا به اینجه رسیدم و گرنه تو ۳۰ سالگی میمردم و اگر هم نمی مردم به اینجاها نمی رسیدم."حالا مثلا آرزوی من این بوده که لیسانسم رو راحت بگیرم"چی رو از کجا به چی در کجا ربط میدن٬ درسش رو خوندند دیگه طلبگی فکر نمی کنم آسون باشه.کارشون اینه-ربط بیجا......."یه خره اسبرو تو خیابون میبینه با حسرت میگه کاش منم ادامه تحصیل داده بودم "

بنظر من این چیزا رو باید فاکتور بگیریم٬ از اینا بگذریم.

 من دیروز ظهری داشتم Tv نگاه میکردم که یه داداشی اومد و یک داستان تعریف کرد که یکدفه مغزم کف و خون مخلوط کرد با هم و هنگ شد. داستانش رو کامل یادم نیست اما اینطوریا بود که: "یه بار یه چندتا اسب سوار داشتند وارد مدینه میشدند یه مرده پیاده توی مسیر اینا بوده که جلوی دهنش رو میگیره که خاک وارد حلقش نشه که رسول میگه چرا جلوی دهنت رو میگیری شما با خاک مدینه مریض نمیشید٬ خاک اینجا بر هر دردی دواست." بعدم همون داداشمون ادامه داد که مردم  از خاک اونجا برای تبرک "فکر کنم گفت تبرک یا یه چیزی تو همین مایه ها" میارند و گفت که خاک اونجارو با آب قاتی-پاتی میکنند و مینوشند.

وای...........وای...........  مخم آب-روغن هم قاطی کرد. این حرفا و این کارها رو اگر کسی انجام بده فکر نمی کنم از نظر عقلانی سالم باشه"توهین نشه به کسی ها".

حرف آخر:آسمون قبلاها قبله ی همه ی آدمهای تنها و حیرون و عاشق بود٬ امروز حتی به ستارهاشم رحم نکردند.

+ نوشته شده در  جمعه 6 مرداد1385ساعت 3:16 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

دیگه روز شماری بسته. خودمم خستم شد که هی بگم امروز بده ٬ فردا بده... باید همون اول می گفتم که همه ی روزا بدند...

 خوب حالا چی بگم ؟!؟

 خودمم نمی دونم چی میخوام بگم... بیکار بودم اومدم پشت کامپیوتر"رایانه" نشستم و شروع کردم نوشتن. خداییش تا اینجا که هنوز برای این نوشتهام موضوع انتخاب نکردم. "پست های قبلیم هم همین طوری بودند...! همیشه بعد از اینکه نوشتهام تموم می شه . یه بار میشینم از اول هر چی نوشتم می خونمش و بعد براش موضوع انتخاب می کنم..!"

 هان... راستی..... یکی ٬ دو ٬ سه نفری گفته بودند که چرا داستان خانه ی شیاطین رو ادامه نمی دید... منم قبلا گفتم بازم میگم -- خیلی طولانیه و من حال نوشتنش رو ندارم. فقط این رو بگم که این کتاب سه تا پارت داره که توی هر پارت "که من تا نصفه هاش رو نوشتم " یک خانواده وارد این خونه می شه. اولین خانواده و دومین خانواده خونه رو می فروشند ولی اون خانواده سومی وقتی که از خونه می خواند برند خونه رو هم آتیش می زنه"مردتیکه الاغ" بعدم تموم میشه..! داستانش خیلی جذابه. من این کتاب رو ساعت ۹ شب شروع کردم به خوندنش فردا صبح طرفای ۶.۳۰یا ۷ تمومش کردم... واقعا جالبه نتیجه گیری هم نداره..!

 میشه یه نتیجه گیری کرد اونم همون اول داستان میشه گفت که پرستش شیطان برتر است از خدا..! پس اگر شیطان پرستی برو دنبال این کتابه اگرم نیستی بازم می تونی بری... ببین این کتاب رو از دو جهت می شه دید..!

جهت اول که جهت دوم نویسنده هستش گرایش خواننده به سمت شیاطین هستش

ولی

 جهت دوم که جهت اول نویسنده این کتاب هستش برای اینه که شما ببینید که شیطان و طرفدارانش چقدر کثیف و چندش هستند..!

 من الان برای این پست یه موضوع انتخاب کردم" مثل هیچ وقت".

 من براتون چندتا از عقایدی که نویسنده ی کتاب برای شیطان پرستها بیان کرده رو می گم. یعنی در مورد کل کتاب توضیح می دم.

 نام کتاب: خانه شیاطین

نویسنده:آرزو مهبودی(مویدی)

 "روی جلد کتاب هم نوشته شده که خواندن این کتاب برای افراد ۱۶- سال توصیه نمی شود"

 اینجا هم یک تیکه ی جالب از پارت ۳ رو می نویسم:

 نگین یکی از چمدان ها رو باز کرد.به نظر جالب می آمد.نگین کنار چمدان زانو زد و روی زمین سرد و نمناک نشست و شمع را هم کنار دستش گذاشت.اول از همه یک آلبوم قدیمی را از چودان بیرون آورد و چند صفحه ای را ورق زد. عکسها سیاه و سفید و بسیار قدیمی بودند. آدمهایی ناشناس که نگین الا نمی دانست کی هیتند.آلبوم را کنار گذاشت تا بعدا دقیق تر نگاه کند. یک کتاب بسیار کهنه و قدیمی هم بود که بسیار مستعمل شده بود و بنظر میرسید خطی و دست نویس باشد. نگین صفحاتی از آن را گشود. به زبان خاصی نوشته شده بود که برای نگین نا آشنا و غیر قابل فهم بود. تصاویر قرمز رنگی هم ناشیانه٬ در گوشه و کنار آن نقاشی شده بود که از موجداتی عجیب و غریب بود. نگین که از کتاب چیزی سر در نیاورده بود آن را هم کنار آلبوم گذاشت. بعد یک شال پشمی را کنار زد و یکدفعه زیر آن شال یک صندوقچه ی چوبی توجهش را جلب کرد. صندوقچه ی نسبتا بزرگی بود که درش هم قفل نبود. نگین آنرا باز کرد و از حیرت چشمتنش گرد شد. داخل جعبه پر بود از چیزهای عجیب ٬ تکه هایی از بدت حیوانات ٬ مو و پشم و ناخن آنها ٬ دست و پای خشک شده ی شغال ٬ دندانهای تیز حیوانات وحشی ٬ ستاره های فلزی پنج پر و صلیب های شکسته ٬ تعدادی کاغذ تا شده هم بود. نگین آنها را بیرون آورد و باز کرد. با جوهر قرمز و به زبان فارسی نوشته شده بود اما به صورت اریب. نگین شروع به خواندن یکی از کاغذ ها کرد: برای خوشنودی سرورمان نیمه شبی به قبرستان بروید. مرده ای را از قبر بیرون بیاورید و ستاره ی پنج پر را درون بدنش فرو کنید. گربه یا سگی را قربانی کنید و خون آن را به دست و صورت خود بمالید و دور جنازه بچرخیدتا به سرورمان تقرب پیدا کنید. آنگاه قرآنی را برداشته و پاره پاره کنید و صفحات آنرا پراکنده کنید تا که مورد عنایت و خورسندی ابلیس اعطم قرار بگیرید و او احتیاجات شما را رفع کند... نگین احساس کرد آب دهانش خشک شده ٬ از تعجب ماتش برده بود ٬ این اراجیف چه معنی داشت ؟!؟ نگین یک کاغذ دیگر برداشت: هر جمعه یک گوسفند قربانی کنید و اگر می خواهید از بندگان خاص باشید غروب در ساحل دریا و یا قبرستان به دختران جوان تجاوز کنید.با این کار شیاطین رادر رحمهای آنها قرار می دهید.باشد تا مورد عنایت سرورمان قرار گیرید... نگین به وضوح لرزش دستهایش را حس می کرد ٬ می خواست کاغذ ها را زمین بگذارد که یکدفه از دیدن سایه ی بزرگی که بالای سرش ایستاده بود وحشت یراپایش را گرفت ٬ یر بلند کرد و از دیدن آنچه پیش رویش دید با تمام توان جیغ کشید. موجودی با بدنی سراسر پوشیده از موهای زبر و سیاه با هیکلی بزرگ و انومند و ایستاده بر دو پا٬ در حالی که دستهایش مانند پنجه های گرگ ٬ ناخنهای سیاه و تیز داشت و پاهایش هم مثل سم بود با چشمانی زرد رنگ و براق و دهانی پر از دندانهای براق و تیز به او زل زده بود.سوراخ های بینی اش مثل خوک بودو زبانش مثل زبان سگ از دهانش بیرون افتاده بود.همانطور نگاه تیز و هراس آورش را به نگین دوخته بود.نگین حتی نفس هم نمی تئانست بکشد.بی حرکت نشسته بود و به موجود وحشت انگیز نگاه می کرد.هیولا دهانش را باز کرد و صدای خرناس مانند از گلویش بیرون آمد. ...

 دیگه خستم شد.برای خوندن بقیش برید کتاب بخرید.

حرف آخر: شرمنده این پستم بدون هدف بود پس حرف آخر هم نداره .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مرداد1385ساعت 2:44 بعد از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

                                             دوست داشتن از عشق برتر است

دوست داشتن ازعشق برتراست .عشق يك جوشش كوراست و پيوندى ازسرنابينايى .اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و ازروى بصيرت روشن و زلال . عشق، بيشترازغريزه آب مى خورد و هرچه ازغريزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيزهمگام با آن اوج مى يابد .
عشق درغالب دل ها ، درشكل ها و رنگ هاى تقريبا مشابهى ، متجلى مي شود وداراى صفات و حالات و مظاهرمشتركى است ، اما دوست داشتن درهرروحى جلوه اى خاص خويش دارد و از روح رنگ مى گيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هركدام رنگى وارتفاعى و بعدى و طعم وعطرى ويژه ى خويش دارد ، مى توان گفت كه به شماره ى هرروحى ،‌ دوست داشتنى هست . عشق با شناسنامه بى ارتباط نيست و گذر فصل ها و عبورسال ها برآن اثرمى گذارد ، اما دوست داشتن در وراى سن و زمان ومزاج زندگى مى كند و برآشيانه ى بلندش روز و روزگار را دستي نيست
...
عشق ، درهررنگى وسطحي ، با زيبايى محسوس ،‌ درنهان يا آشكار، رابطه دارد . چنانكه شوپنهاورمى گويد : شما بيست سال بر سن معشوق تان بيفزاييد ، آنگاه تا ثير مستقيم آنرا بر روى احساستان مطالعه كنيد
!
اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبايى هاي روح كه زيبايى محسوس را بگونه اى ديگر مي بيند . عشق طوفانى و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پر وقار و سرشار از نجابت
.
عشق با دورى و نزديكى در نوسان است . اگر دورى به طول انجامد ضعيف مى شود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال مى كشد . و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و«ديدار و پرهيز» زنده ونيرومند مى ماند .اما دوست داشتن با اين حالات نا آشنا ست . دنيايش دنياى ديگرى است
.
عشق جوششى يكجانبه است .به معشوق نمى انديشد كه كيست .يك «خود جوششى ذاتي » است ، و ازاين روهميشه اشتباه مى كند و درانتخاب به سختى مي لغزد و يا همواره يكجانبه مى ماند و گاه ميان دو بيگانه ى ناهمانند ،عشقى جرقه مى زند و چون تاريكى است ويكديگررانمى بينند، پس ازانفجار اين صاعقه است كه در پرتو روشنايى آن ، چهره ى يكديگر را مى توانند ديد و در اينجا ست كه گاه ، پس ازجرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق كه در چهره ى هم مى نگرند، احساس مى كنند كه همديگر را نمى شناسند و بيگانگى و نا آشنايى پس ازعشق ـ كه درد كوچكى نيست ـ فراوان است
.
اما دوست داشتن درروشنايى ريشه مى بندد و درزيرنور،سبزمى شود و رشد مى كند و ازاين رواست كه همواره پس ازآشنايى پديد مى آيد .‌ و درحقيقت ، درآغاز، دو روح خطوط آشنايى را درسيما و نگاه يكديگر مى خوانند ، و پس از«آشنا شدن» است كه«خودمانى» مي شوند ـ دو روح ،‌ نه دونفر، كه ممكن است دو نفر با هم درعين رودربايستى ها احساس خودمانى بودن كنند و اين حالت به قدرى ظريف و فرار است كه به سادگى از زيردست احساس و فهم مى گريزد ـ و سپس طعم خويشاوندى و بوي خويشاوندى و گرماي خويشاوندى از سخن و رفتاروآهنگ كلام يكديگر احساس مي شود و ازاين منزل است كه ناگهان ،‌خود به خود ، دو همسفر به چشم مى بينند كه به پهن دشت بى كرانه ى مهربانى رسيده اند وآسمان صاف و بي لك دوست داشتن بر بالاى سرشان خيمه گسترده است و افق هاى روشن و پاك و صميمى «ايمان» دربرابرشان باز مى شود و نسيمى نرم و لطيف ـ‌ همچون روح يك معبد متروك كه درمحراب پنهانى آن ،‌خيال راهبى بزرگ نقش بر زمين شده و زمزمه ى دردآلود نيايشش مناره ى تنها وغريب آن را به لرزه مى آورد ـ‌ هرلحظه پيام الهام هاي تازه ى آسمان هاي ديگر و سرزمين هاى ديگر وعطر گل هاى مرموز و جانبخش بوستان هاى ديگر را به همراه دارد و خود را ،‌ به مهر وعشوه اى بازيگروشيرين و شوخ ،هرلحظه ، برسرو روي اين دو مى زند
.
عشق ،‌جنون است و جنون چيزى جزخرابى و پريشانى «فهميدن» و «انديشيدن» نيست . اما دوست داشتن ،‌ دراوج معراجش ،‌ازسرحد عقل فراتر مي رود و فهميدن وانديشيدن را نيزاز زمين مى كند و با خود به قله ى بلند اشراق مى برد
.
عشق زيبايى هاى دلخواه را درمعشوق مى آفريند و دوست داشتن زيبايي هاى دلخواه را در «دوست» مى بيند و مى يابد
.
عشق يك فريب بزرگ و قوى است و دوست داشتن يك صداقت راستين و صميمى ، بى انتها و مطلق
.
عشق در دريا غرق شدن است و دوست داشتن در دريا شنا كردن
.
عشق بيناي را مي گيرد و دوست داشتن مي دهد
.
عشق خشن است و شديد و درعين حال ناپايدار و نامطمئن . و دوست داشتن ،‌ لطيف است و نرم و درعين حال پايدار و سرشا ر ازاطمينان
.
عشق همواره با شك آلوده است و دوست داشتن سراپا يقين است و شك ناپذير
.
از عشق هرچه بيشتر مى نويسم ،‌سيراب تر مى شويم و از دوست داشتن هرچه بيشتر ،‌تشنه تر
.
عشق هرچه ديرتر مى پايد كهنه تر مى شود و دوست داشتن نوتر
.
عشق نيرويى ست درعاشق كه او را به معشوق مى كشاند ؛ و دوست داشتن جاذبه ايست در دوست ، كه دوست را به دوست مى برد
.
عشق ، ‌تملك معشوق است و دوست داشتن تشنگى محو شدن دردوست
.
عشق معشوق را مجهول و گمنام مي خواهد تا درانحصار او بماند ،‌زيرا عشق جلوه اى از خودخواهى و روح تاجرانه يا جانورانه ي آدمي است .‌و چون خود به بدى خود آگاه است ، آن را در ديگرى كه مي بيند ،‌از او بيزار مي شود و كينه برمى گيرد . اما دوست داشتن ،‌ دوست را محبوب وعزيزمى خواهد و مى خواهد كه همه ى دل ها آنچه را او ازدوست درخود دارد ، داشته باشند ؛ كه دوست داشتن جلوه اى از روح خدائى و فطرت اهورايى آدمى است و چون خود به قداست ماورايي خود بيناست ، آن را در ديگرى كه مي بيند ، ديگرى را نيز دوست مى دارد و با خود آشنا و خويشاوند مي يابد
.
در عشق ،‌رقيب ، منفور است و در دوست داشتن است كه «هوادارن كويش را چو جان خويشتن دارند» ؛ كه حسد شاخصه ى عشق است چه ، عشق معشوق را طعمه ى خويش مي بيند و همواره در اضطراب است كه ديگرى از چنگش نربايد و اگر ربود ،‌با هردو دشمنى مي ورزد و معشوق نيز منفور مي گردد . ولى دوست داشتن ايمان است و ايمان يك روح مطلق است .‌ يك ابديت بى مرز است ،‌از جنس اين عالم نيست
.
... عشق مامور تن است و دوست داشتن پيغمبر روح
.
عشق يك «‌اغفال» بزرگ و نيرومند است تا انسان به زندگى مشغول گردد و به روزمرگى ـ‌ كه طبيعت سخت آن را دوست مي دارد ـ‌ سرگرم شود ، و دوست داشتن زاده ى وحشت ازغربت و خودآگاهى ترس آورآدمي دراين بيگانه بازار زشت و بيهوده
.
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن
.
عشق غذا خوردن يك گرسنه است و دوست داشتن «همزبانى درسرزمين بيگانه يافتن » است
.
... عشق گاه جابه جا مى شود و گاه سرد مى شود و گاه مى سوزاند ،‌اما دوست داشتن از جاى خويش ،‌ از كنار دوست خويش ،‌ بر نمى خيزد ؛‌ سرد نمي شود كه داغ نيست ؛‌ نمى سوزاند كه سوزاننده نيست
.
عشق رو به جانب خود دارد . خود خواه است و «خودپا» و حسود ،‌و معشوق را براى خويش مى پرستد و مى ستايد ،‌اما دوست داشتن رو به جانب دوست دارد ، دوست خواه است و دوست پا و خود را براي دوست مى خواهد و او را براي او دوست مي دارد و خود در ميانه نيست
.
عشق ،‌اگر پاى عاشق در ميان نباشد ،‌نيست . اما دردوست داشتن جزدوست داشتن ودوست، ‌سومى وجود ندارد
...
... كه دوست داشتن از عشق برتر است و من ،‌هرگز خود را تا سطح بلندترين قله ى عشق هاى بلند ،‌پايين نخواهم آورد
.

 

   پس:

 خدايا به هر كه دوست ميداري بياموزكه:عشق از زندگي كردن بهتر است ،و به هر كس دوست ترميداري، بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر !

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 مرداد1385ساعت 1:27 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

 
Plain Text Attachment [ Scan and Save to Computer | Save to Yahoo! Briefcase ]