|
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران است..!
|
نمی دونم لباس چه رنگی بپوشم.
می گن کسایی که لباس قرمز می پوشند٬ به خودشون اعتماد زیادی دارند. کسایی که زرد می پوشند ٬ از زیبایی خود اذت میبرند----و کسایی که لباس سیاه می پوشند ٬ دوست ندارند موذد توجه قرار بگیرند و دوست دارند همیشه تنها باشند.
حالا من اگر بخوام قرمز بپوشم خوب رنگش خز٬ زرد که جواته٬ اگرم سیاه بپوشم هر کی میرسه به من میگه خدا بد نده.اینا رو همین طوری گفتم.
منظور رنگ سرد و گرم و ولرم"نه سرد نه گرم" هستش و این رنگها تنها به عنوان نمونست.
بنظر من بهترین رنگ آبی یه ولی بهترین رنگ لباس٬ آجری٬ سیاه٬ سفید٬ کرم٬ آبی٬ بنفش٬ قرمز٬ ... .
امروز یه کمکی شادم٬ یه کم نه زیاد ٬
علت شادی: نامعلوم
اینا رو هم همین طوری گفتم.کل مطلبی که نوشتم رو همین طوری گفتم٬ می دونی٬ همین طوری ٬ همین طو ری.
شادیم تموم شد.
یه بدی ای که من دارم اینه که توی هر فازی باشم با شعر سنگین حال می کنکم.
-----------------------------------------------------------
وای بر من٬ گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که این سو٬
که این سو پیر مردی با سپیدی های مو
و هزاران بار مردن٬ رنج بردن
با خمی در قامت از این راه دشوار
که این سو دستها خشکیده٬ دل مرده٬ به ظاهر خنده ای بر لب
و گاهی حرف های٬ پیچ در پیچ و هم هیچ
و گه گاهی٬
و گه گاهی٬ دو خط شعری که گویای همه چیز است و خود٬ ناچیز
وای بر من٬ گر تو آن گم کرده ام باشی٬ گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
که آن سو
که آن سو نازنینی
غنچه ای شاداب و صدها آرزو بر دل
دلی گهواره ی عشق
که چندی بیش نیست شاید
و از بازیچه بودن٬ سخت بی زار است
وای بر من٬ گر تو آن گم کرده ام باشی
که بس دور است بین ما
و عاشق گشتن و عاشق نمودن
سخت دشوار است

گفت: ای عاشق ديوانه فراموش شوی..!
سوخت پروانه ولی خوب جوابش را داد
گفت: ديری نکشد تو نيز خاموش شوی
د خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مصبت رو شکر
.آخه یکم درست خدایی کن ٬ اینم شد خدایی٬ اون پدرسگها تو اون ور دنیا دنبال نفت و گاز و ... هرچی منابع زیر زمینیه میان اینطرفا بعنوان ایجاد کننده ی صلح جهانی با هر کشوری میجنگند و مردم بدبخت رو میکشند بعد هم میگن اینا همه خرابکارند که ما میکشیم٬ خداییش نگید این یک امتحان الهی هستش که دارخ تمام مسلمون هارو امتحان میکنه.
آخه چرا فقط این طرفیها باید مورد امتخان خداوند مهربان و بلند مرتبه قرار بگیرند ٬ اگر این بدبختها امتحان نخواهند و بخوان برند جهنم اما وقتی سر موقع مردند"اگر جهنم و بهشتی باشه و اگر خدایی" نه که بچه ی ۵ ساله هنوز بدنیا نیومده میمیره٬ اینم شد امتحان
...بعدا هم می گند اگر ظلم زیاد شد امام زمان ظهور میکنه٬ من که تا اون موقع فکر نکنم زنده باشم اما اگه شما زنده بودید بهش بگید که محمد مرد و ظلم هم همه جای دنیا رو گرفت و حالا هم دیگه هیچ چیزی نیست نه ظلمی نه رحمی٬ شرمنده یه ۱۰۰۰۰۰۰۰۰ سالی دیر اومدی٬ بهتره بری و وقتی که خداتون یه چندتا مهره دیگه واسه بازی پیدا کرد و ظلم هم بین اون مهره ها زیاد شد برگردی تا عدالت رو اونجا برقرار کنی٬ از ما که گذشت٬ عدالت نخواستیم برو عدالت رو برای اونا برقرار کن
.پری با آه و ناله
واقعا جالبه که خدا توی این شب به بیشتر آرزوها رسیدگی کنه٬ اما اون چیزی که من میدونم اینه که هیچ آرزویی بلافاصله برآورده نمی شه٬ حالا بلافاصله هم نخواستیم بعد از یک روز ٬ نه یک روزم نه یک هفته برآورده شه.. آرزوی هیچ کسی برآورده نمیشه ٬ حالا برو از طلاب عزیز بپرس پس چرا برآورده نشد ٬ نه آرزوی من برآورده نشد نه آرزوی دیگران٬ طلبه ی گلم جواب میده که: اشتباه نکن٬ شاید این بار قسمت تو نبوده که آرزوت برآورده شه یا شاید هم کسایی دیگه بیشتر از تو به این مهم نیاز داشتند..!
چه جواب کامل٬ پرمحتوا٬ کوتاه٬ صریح و قانع کننده ای بود نه٬ من که قانع شدم پس منتظر میشم و سال دیگه یکم رجب آرزو میکنم و امیدوارم که این دفه آرزوم برآورده شه.
یک جواب دیگه هم دارند که بدند٬ جواب دوم اینه: آرزوت چی بود٬ ما هم میگیم ٬ بعد حاجی جونم میگه خوب از کجا میدونی بهش نمی رسی٬ خدا که یکدفه همه چیز رو بهت نمی ده٬ آروم آروم بهش میرسی ..!
منظورش از آروم آروم اینه که وقتی ۴۰ یا ۵۰ ساله شدم احتمالا به آرزوم میرسم و اگر نرسیدم هم مشکل از خودم بوده٬ خدا کمکم کرده که حالا به اینجه رسیدم و گرنه تو ۳۰ سالگی میمردم و اگر هم نمی مردم به اینجاها نمی رسیدم."حالا مثلا آرزوی من این بوده که لیسانسم رو راحت بگیرم"چی رو از کجا به چی در کجا ربط میدن٬ درسش رو خوندند دیگه طلبگی فکر نمی کنم آسون باشه.کارشون اینه-ربط بیجا......."یه خره اسبرو تو خیابون میبینه با حسرت میگه کاش منم ادامه تحصیل داده بودم "
بنظر من این چیزا رو باید فاکتور بگیریم٬ از اینا بگذریم.
من دیروز ظهری داشتم Tv نگاه میکردم که یه داداشی اومد و یک داستان تعریف کرد که یکدفه مغزم کف و خون مخلوط کرد با هم و هنگ شد. داستانش رو کامل یادم نیست اما اینطوریا بود که: "یه بار یه چندتا اسب سوار داشتند وارد مدینه میشدند یه مرده پیاده توی مسیر اینا بوده که جلوی دهنش رو میگیره که خاک وارد حلقش نشه که رسول میگه چرا جلوی دهنت رو میگیری شما با خاک مدینه مریض نمیشید٬ خاک اینجا بر هر دردی دواست." بعدم همون داداشمون ادامه داد که مردم از خاک اونجا برای تبرک "فکر کنم گفت تبرک یا یه چیزی تو همین مایه ها" میارند و گفت که خاک اونجارو با آب قاتی-پاتی میکنند و مینوشند.
وای...........وای........... مخم آب-روغن هم قاطی کرد. این حرفا و این کارها رو اگر کسی انجام بده فکر نمی کنم از نظر عقلانی سالم باشه"توهین نشه به کسی ها".
حرف آخر:آسمون قبلاها قبله ی همه ی آدمهای تنها و حیرون و عاشق بود٬ امروز حتی به ستارهاشم رحم نکردند.
خوب حالا چی بگم ؟!؟
خودمم نمی دونم چی میخوام بگم... بیکار بودم اومدم پشت کامپیوتر"رایانه" نشستم و شروع کردم نوشتن. خداییش تا اینجا که هنوز برای این نوشتهام موضوع انتخاب نکردم. "پست های قبلیم هم همین طوری بودند...! همیشه بعد از اینکه نوشتهام تموم می شه . یه بار میشینم از اول هر چی نوشتم می خونمش و بعد براش موضوع انتخاب می کنم..!"
هان... راستی..... یکی ٬ دو ٬ سه نفری گفته بودند که چرا داستان خانه ی شیاطین رو ادامه نمی دید... منم قبلا گفتم بازم میگم -- خیلی طولانیه و من حال نوشتنش رو ندارم. فقط این رو بگم که این کتاب سه تا پارت داره که توی هر پارت "که من تا نصفه هاش رو نوشتم " یک خانواده وارد این خونه می شه. اولین خانواده و دومین خانواده خونه رو می فروشند ولی اون خانواده سومی وقتی که از خونه می خواند برند خونه رو هم آتیش می زنه"مردتیکه الاغ" بعدم تموم میشه..! داستانش خیلی جذابه. من این کتاب رو ساعت ۹ شب شروع کردم به خوندنش فردا صبح طرفای ۶.۳۰یا ۷ تمومش کردم... واقعا جالبه نتیجه گیری هم نداره..!
میشه یه نتیجه گیری کرد اونم همون اول داستان میشه گفت که پرستش شیطان برتر است از خدا..! پس اگر شیطان پرستی برو دنبال این کتابه اگرم نیستی بازم می تونی بری... ببین این کتاب رو از دو جهت می شه دید..!
جهت اول که جهت دوم نویسنده هستش گرایش خواننده به سمت شیاطین هستش
ولی
جهت دوم که جهت اول نویسنده این کتاب هستش برای اینه که شما ببینید که شیطان و طرفدارانش چقدر کثیف و چندش هستند..!
من الان برای این پست یه موضوع انتخاب کردم" مثل هیچ وقت".
من براتون چندتا از عقایدی که نویسنده ی کتاب برای شیطان پرستها بیان کرده رو می گم. یعنی در مورد کل کتاب توضیح می دم.
نام کتاب: خانه شیاطین
نویسنده:آرزو مهبودی(مویدی)
"روی جلد کتاب هم نوشته شده که خواندن این کتاب برای افراد ۱۶- سال توصیه نمی شود"
اینجا هم یک تیکه ی جالب از پارت ۳ رو می نویسم:
نگین یکی از چمدان ها رو باز کرد.به نظر جالب می آمد.نگین کنار چمدان زانو زد و روی زمین سرد و نمناک نشست و شمع را هم کنار دستش گذاشت.اول از همه یک آلبوم قدیمی را از چودان بیرون آورد و چند صفحه ای را ورق زد. عکسها سیاه و سفید و بسیار قدیمی بودند. آدمهایی ناشناس که نگین الا نمی دانست کی هیتند.آلبوم را کنار گذاشت تا بعدا دقیق تر نگاه کند. یک کتاب بسیار کهنه و قدیمی هم بود که بسیار مستعمل شده بود و بنظر میرسید خطی و دست نویس باشد. نگین صفحاتی از آن را گشود. به زبان خاصی نوشته شده بود که برای نگین نا آشنا و غیر قابل فهم بود. تصاویر قرمز رنگی هم ناشیانه٬ در گوشه و کنار آن نقاشی شده بود که از موجداتی عجیب و غریب بود. نگین که از کتاب چیزی سر در نیاورده بود آن را هم کنار آلبوم گذاشت. بعد یک شال پشمی را کنار زد و یکدفعه زیر آن شال یک صندوقچه ی چوبی توجهش را جلب کرد. صندوقچه ی نسبتا بزرگی بود که درش هم قفل نبود. نگین آنرا باز کرد و از حیرت چشمتنش گرد شد. داخل جعبه پر بود از چیزهای عجیب ٬ تکه هایی از بدت حیوانات ٬ مو و پشم و ناخن آنها ٬ دست و پای خشک شده ی شغال ٬ دندانهای تیز حیوانات وحشی ٬ ستاره های فلزی پنج پر و صلیب های شکسته ٬ تعدادی کاغذ تا شده هم بود. نگین آنها را بیرون آورد و باز کرد. با جوهر قرمز و به زبان فارسی نوشته شده بود اما به صورت اریب. نگین شروع به خواندن یکی از کاغذ ها کرد: برای خوشنودی سرورمان نیمه شبی به قبرستان بروید. مرده ای را از قبر بیرون بیاورید و ستاره ی پنج پر را درون بدنش فرو کنید. گربه یا سگی را قربانی کنید و خون آن را به دست و صورت خود بمالید و دور جنازه بچرخیدتا به سرورمان تقرب پیدا کنید. آنگاه قرآنی را برداشته و پاره پاره کنید و صفحات آنرا پراکنده کنید تا که مورد عنایت و خورسندی ابلیس اعطم قرار بگیرید و او احتیاجات شما را رفع کند... نگین احساس کرد آب دهانش خشک شده ٬ از تعجب ماتش برده بود ٬ این اراجیف چه معنی داشت ؟!؟ نگین یک کاغذ دیگر برداشت: هر جمعه یک گوسفند قربانی کنید و اگر می خواهید از بندگان خاص باشید غروب در ساحل دریا و یا قبرستان به دختران جوان تجاوز کنید.با این کار شیاطین رادر رحمهای آنها قرار می دهید.باشد تا مورد عنایت سرورمان قرار گیرید... نگین به وضوح لرزش دستهایش را حس می کرد ٬ می خواست کاغذ ها را زمین بگذارد که یکدفه از دیدن سایه ی بزرگی که بالای سرش ایستاده بود وحشت یراپایش را گرفت ٬ یر بلند کرد و از دیدن آنچه پیش رویش دید با تمام توان جیغ کشید. موجودی با بدنی سراسر پوشیده از موهای زبر و سیاه با هیکلی بزرگ و انومند و ایستاده بر دو پا٬ در حالی که دستهایش مانند پنجه های گرگ ٬ ناخنهای سیاه و تیز داشت و پاهایش هم مثل سم بود با چشمانی زرد رنگ و براق و دهانی پر از دندانهای براق و تیز به او زل زده بود.سوراخ های بینی اش مثل خوک بودو زبانش مثل زبان سگ از دهانش بیرون افتاده بود.همانطور نگاه تیز و هراس آورش را به نگین دوخته بود.نگین حتی نفس هم نمی تئانست بکشد.بی حرکت نشسته بود و به موجود وحشت انگیز نگاه می کرد.هیولا دهانش را باز کرد و صدای خرناس مانند از گلویش بیرون آمد. ...
دیگه خستم شد.برای خوندن بقیش برید کتاب بخرید.
حرف آخر: شرمنده این پستم بدون هدف بود پس حرف آخر هم نداره .
|
دوست داشتن از عشق برتر است دوست داشتن ازعشق برتراست .عشق يك جوشش كوراست و پيوندى ازسرنابينايى .اما دوست داشتن پيوندى خودآگاه و ازروى بصيرت روشن و زلال . عشق، بيشترازغريزه آب مى خورد و هرچه ازغريزه سرزند بى ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع مى كند و تا هرجا كه يك روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نيزهمگام با آن اوج مى يابد .
پس: خدايا به هر كه دوست ميداري بياموزكه:عشق از زندگي كردن بهتر است ،و به هر كس دوست ترميداري، بچشان كه : دوست داشتن از عشق برتر ! |