تبليغاتX
زنده بادپرندگاني كه پاييزرا تاب نياوردند - تنهای تنها٬ غمگین و رسوا
كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران است..!
ساعت ۷.۳۶ دقیقه ی صبح روز ۱شنبه هست "فکر کنم ۱شنبه" همین الانه از خواب بیدار شدم "یعنی از خواب بصورت فجیحی پریدم" .

علت پرش : ناشناخته یا همون بی دلیل

حالا که از خواب پریدم نه حال دارم برم صبحانه بخورم نه دیگه خوابم میبره. "راستی تازه دیروز برگشتم. سلام"

همین الانه هم هس نوشتنم پرید. نمیدونم بنویسم٬ ننویسم ٬ هم بنویسم هم ننویسم٬ نمی دونم میخوام چه کار کنم.

یک نفر٬ فکر کنم به عنوان نصیحت این جمله رو به من گفت"در راه برگشت":

قطره٬ رودخانه٬ سیلاب٬ دریا و یا هر چیز دگری که هستی٬ باش٬ اما زلال ترین و بی املاح ترین آبها و حتی اگه خاک هستی خاکی باش تنها و تنها برای این باش تا همه بر روی تو به ایستند٬ اگر دیواری٬ دیواری باش تکیه گاه همه و نه به همه تکیه کن و بعد هم با یک لرزش خرابات .تا خورشید بتابد.

من یه چیزایی فهمیدم و این جمله ای که نوشتم ٬ همون جمله هست که اون به من گفت.

اما من نه آبم نه خاک نه دیوار٬ نه زلالم نه زیر انداز نه جایی که کسی به من تکیه کنه.

زلاللیت٬ خدمت به همه یا همون خاک بودن که همه روی ما به ایستند ٬ و یا دیوار بودن برای همه٬ برای همه ٬ توی این دنیای ما جز اینکه پایانش مرگ باشه فکر نمی کنم اتفاق دیگه ای بیفته. خورشید هم در شب هیچ گاه نمی تابه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 شهریور1385ساعت 8:14 قبل از ظهر  بدست  MaMaD.ShiShe  | 

 
Plain Text Attachment [ Scan and Save to Computer | Save to Yahoo! Briefcase ]